|
وقتی تو نیستی | ||
|
سلام. صبحتون به رنگ عشق!
نه ! نباید دوستت می داشتم اشتباهی بودی و دل باختم بی خودی توی خیالات محال با تو ، من صد گونه رویا ساختم
نه! نباید فکر و ذکرم می شدی این همه دوری مرا فرسوده کرد نیستی وقتی که دلتنگم عزیز نیستی وقت هجوم بغض و درد
نه ! نباید مات چشمت می شدم جادوی چشمت به بندم می کشد با فسون خود حصاری از مجاز بر دل مشکل پسندم می کشد
نه ! نباید هستی من می شدی جان مگر مهجور از تن می شود؟ مثل اسپندم که روی آتشست بی توقف روی شعله می دود ...
نه ! نباید ، نه ! ولی دیرست دیر اختیار عقل هم دست دل است می شناسم راه و رسمش را خودم با جنون ، از عقل گفتن مشکل است!
بعدنوشت: + خوب خوبم ... برای دیروز و بودنتان بسیار ممنونم . مگر می شود تک تک شما را داشت و خوب نبود ؟ من که همه تان را دارم بسیار ثروتمندم! ++ بیت اول این شعر مدت ها بود توی " نوت " موبایلم خاک می خورد ، دیشب بیرونش آوردم! +++ به افتخار حکیم بزرگوار خیام و بزرگداشتش: خیام اگر زباده مستی خوش باش [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 8:34 ] [ رویا ]
سلام. صبحتون پر از آرامش !
سخته ... بعضی وقتا هر چی که بخوای دلیل یک کاری رو برای دیگران توضیح بدی ، به زبون نمیاد. اون وقته که هرکسی رفتارت رو یه جوری برای خودش تعبیر می کنه . هرکسی از ظن خود ، تو رو قضاوت می کنه. بعضی وقتا هم این دلیل به قدری " دلیه " ، که اصلا نمی تونی باهاش بقیه رو توجیه کنی و شاید هم دلیلت ، اصلا لباس کلمه نپوشه و به لفظ نیاد . این جور وقتا ، هر کسی یه چیزی میگه ... یکی سرزنشت می کنه ، یکی دلداریت میده ، یکی ترحم می کنه ، یکی محبت می کنه ولی اون چیزی که بین همشون مشترکه اینه که هیچ کدوم نفهمیدن توی چی میگی ... نفهمیدن چون تو نمی تونی بگی چته ؟؟ مقدمه اش اینجا و بقیه حرفم توی ادامه ی مطلب ... هرچند دوست دارم کامنتاتون درباره ی ادامه ی مطلبم خصوصی باشه !
بعدنوشت: ما شعر می گوییم ما که نمی توانیم زندگی کنیم ما شعر می گوییم ... . علیرضا روشن ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 8:33 ] [ رویا ]
سلام. صبحتون سبز!
کاش برساحل رودی خاموش
کاش چون نای شبان می خواندم به نوای دل دیوانه ی تو خفته بر هودج مواج نسیم می گذشتم ز در خانه ی تو
کاش در بزم فروزنده ی تو خنده ی جام شرابی بودم کاش در نیمه شبی دردآلود سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون برگ خزان رقص مرا نیمه شب ماه تماشا می کرد در دل باغچه ی خانه ی تو شور من ولوله برپا می کرد
کاش در بستر تنهایی تو ریشه ی زهد تو و حسرت من زین گنه کاری شیرین می سوخت
فروغ فرخزاد
بعدنوشت: + دلم گرفته برایت ، بیا بهار همیشه بیادوباره کنارم ، سرقرار همیشه ! ++ هیچ وبلاگی برام باز نمیشه ، جز صفحه ی مدیریتم و وبلاگ خودم!! میشه همین جا به کامنتتون جواب بدم؟
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 9:1 ] [ رویا ]
سلام. صبحتان پروانه ای!
" زویا طاووسیان " عزیز را دورا دور می شناسم ، اسمش را همیشه شنیده ام ، مثل اسم مادر معلمش که اگرچه شاگردش نبوده ام ، اما شاگردانش دوستان من بوده اند. می دانم که می نویسد، گویا عضو گروه نویسندگان همشهری است . اولین بار داستانی از او را در همشهری داستان خوانده ام و چقدر برایم دلچسب بود که این زویا همان زویای خودمان است و توی دلم قند آب شد که نویسنده ای به این خوبی است . نویسنده ی خوب بودن ، منافاتی با شغلت ندارد ، گواهش همین زویا که با وجود شغل سنگینش ( متخصص زنان و زایمان ) ، تو را با داستان هایش طوری همراه می کند که نمی توانی کتاب را زمین بگذاری. " مورتالیته و جیغ سیاه " خاطرات دوران رزیدنتی زویاست . دیروز کتاب را شروع کردم و با وجود اینکه توی خواندنش وقفه افتاد ، بخش زیادی از کتابش را خواندم . راستش به ذهنم هم نمی رسید که برای گرفتن تخصص ، چنین روزهای مهلکی را باید از سر بگذرانی. مخصوصا که زویا مادر دو کودک سه ساله ی دو قلو هم بود و مصائبش بیشتر و بیشتر می شد. نمی خواهم از کتاب چیزی بگویم ، این کار فرصت خواندنش را از شما می گیرد . تنها چیزی که می خواهم بگویم این است که سختی هایی که زویا حس می کند را خواننده روی دوش خودش می بیند ، با گریه های زویا من هم گریه کردم ، با دلتنگی های کودکانش هم . دیروز دوست داشتم شماره ی تماسی از او در دسترسم بود و حسم را همان لحظه به او می گفتم. کتاب را نشر لوح زرین منتشر کرده است .
بعدنوشت : +با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی ای سازنده!
لحظه ی ِ عمر ِ من
به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست!
احمد شاملو
++ روز بزرگداشت فردوسی مبارک! ایرانی بودنمان را به او مدیونیم. [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 8:41 ] [ رویا ]
سلام. صبحتان دلچسب!
بي اسم حتي مي شه عاشق شد بي هيچ ردي از خدا رو خاك من سال ها عاشق شدم بي او يك حس بي تفسير وحشتناك
من عاشق رفتار هاي تو اين ترس بي اندازه از دينم تو عاشق چيزي كه پنهونه من عاشق چيزي كه مي بينم
بي اسم حتي مي شه عاشق شد جادوي اين دلدادگي كم نيست تا سيب هاي كال بي تابند حواي من تقصير آدم نيست
دور از تو افتادم ولي هر شب حس مي كنم بسيار نزديكي خاموش شد فانوس من اي كاش عادت نمي كردم به تاريكي
بي اسم حتي مي شه عاشق شد بي هيچ نامي از تو يا از من بيدار كن اين ترس پنهونُ اين عادت هر روزه رو بشكن
عبدالجبار کاکایی
بعدنوشت: + راستش نمی دونم که تولد حضرت فاطمه رو باید به همه ی خانوما تبریک گفت یا به مادرا ... هرچه که هست بهانه ایه برای یاد کردن از زحماتی که در تمام سال به دوش مادرامون گذاشتیم، دیروز اینجا نبودم و این همه پیام تبریکتون غافلگیرم کرد . ممنونم و دست یک یک مادرای این خونه ی کوچیک رو می بوسم و صبوریشون رو ستایش می کنم. ++ ۵ شنبه ، جمعه ، و شنبه ی خیلی خوبی داشتم . از پدیدآورندگان این روزها ممنونم. +++ جور است در جدایی و شوقست در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم! ++++ در نشر چشمه رضا کیانیان عزیز را دیدیم ... این هم برای حفظ خاطره اش اینجا! [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 8:25 ] [ رویا ]
سلام. صبحتون آرام تر از نسیم!
ما آدما ، توی مناسباتمون با هم ، خیلی زیاد ممکنه دچار سو تفاهم بشیم ، دچار دلخوری های کوچیک و بزرگ که ممکنه بعضی هاش ، بدون این که فرصت گفتگویی فراهم بشه ، یه دوستی خوب رو ازمون بگیره . یه پیوند عمیق رو به راحتی بشکونه. به نظر من ، این که فکر کنیم طرف مقابل ما باید از چیزی که می خوایم و توی فکرمون میگذره، با خبر باشه و اگه ادعای دوستی داره ، باید و باید بدونه توی دل ما چیه ، فکر اشتباهیه. گمان کنم حتی نزدیک ترین آدم به تو هم ، گاهی ممکنه ندونه تو ازش چی میخوای و چه توقعی داری و اگه بدونه شاید خیلی راحت برات فراهمش کنه. به نظرت احترام بذاره و اگرهم نمی تونه این خواست تو رو برآورده کنه ، کم کمش اینه که برات توضیح میده. حالا اگه تو نگفتی و عواقبش و دلخوری های بعدش ایجاد شد، حداقل به طرفت بگو از چه رفتاریش دلخور شدی و چه چیزی باعث این کدورته؟ بهش فرصت گفتگو بده .. این رو برای این میگم که یه درصدی هم هرچند خیلی کم ، احتمال بدی که قضیه اون شکلی نیست که تو فکر کردی . یه درصد احتمال بدی که اون فکری که توی ذهنت پر و بال دادی، این همه شاخ و برگ نداشته و نداره.
بعدنوشت: +فاصله ها ، همیشه امکان سو تفاهم رو زیاد می کنن .... در حضور حرف زدن همیشه بهتر جواب میده! ++ گاهی ، خودمون رو توی موقعیت طرف مقابل قرار بدیم ، و یادمون باشه که هرکسی هزاااار گرفتاری و مشکل پیدا و پنهان داره که ممکنه به زبون نیاره! [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 8:40 ] [ رویا ]
سلام. صبحتون قند و عسل!!
می تواند هیجان چیز مهمی باشد حامل حرف غم انگیز مهمی باشد
تب یک عشق به بیمار سرایت کرده ست تب؟ نه دکتر! نکند چیز مهمی باشد؟
نه! فقط داروی دردش، چه بگویم؟ سخت است نکند دکتر ... تجویز مهمی باشد؟
نه عزیزم! دلتان مشکل گفتن دارد مثل حرفی که سر میز مهمی باشد ـ
و برای به کسی گفتن این حرف بزرگ به نظر می رسد انگیزه مهم می باشد
عقده ی حرف تو ای دل ،چه کنم غده شده ست شاید این کاسه ی لبریز مهمی باشد
دکترت گفته که دورت کنم از پنجره ات شاید ای سوخته! پرهیز مهمی باشد
پچ پچ برگ و شب و چلچله باید امسال بی تو و پنجره، پاییز مهمی باشد
مرگ ، در می زند اما تو کنارم هستی نه ، نبایست که " برخیز" مهمی باشد!!!
مرتضی حیدری آل کثیر
بعدنوشت: +هیچ دوست ندارم که خداحافظی های گاه و بیگاه دوستانم رو در این دنیای مجازی ببینم. هیچ دوست ندارم اونی که به بدرقه ایستاده من باشم ، اما گاهی برای اینجا بودن ، باید مدتی نبود و من سعی می کنم با این کنار بیام . امیدوارم هرکدوممون که مدتی اینجانیستیم با حس و حال خوب برگردیم و بدونیم خداحافظی برای همیشه حق همسایه های مجازی ما نیست . ++ تولد یلدانگار عزیزم رو تبریک میگم ..ایشالا که همیشه همین قدر زلال و مهربون باشه و شادیش رو ببینم . ادامه مطلب [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 8:34 ] [ رویا ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||