وقتی تو نیستی
سلام. دیشب یه نمایشنامه موزیکال دیدم از زندگی شیخ صنعان و دختر ترسا! تا حالا اینقدر دقیق این داستان رو نمیدونستم. سعی می کنم در طول روز بیام و کم کم در موردش بنویسم. نکته دیگه این که م.پارسای عزیزم فرمودن: داستان شیخ صنعان از نظر عرفان خیلی پیچیده اس. سطحی درباره اش ننویسی.ممکنه اشتباه برداشت بشه. ایشون درست می گن .این روایت منه.امیدوارم برداشتتون ازش به خطا نره! یکی بود یکی نبود! درزمانهای خیلی دور شیخی در مکه زندگی می کرد که ایمانش زبانزد خلق بود. شیخ قصه ما سالها و سالها عبادت کرده بود و بیش از ۵۰ بار حج گزارده بود. و صد البته چنین آدمی مریدان زیادی هم داشت. شیخ هرشب که به نماز می ایستاد از خدا میخواست که آتش عشق رو به جانش بندازه و اون رو در عشق حقیقی بسوزونه ! تا این که یک شب خوابی دید. خوابی که زندگی شیخ رو متحول کرد. در عالم خواب دیدکه از مکه بیرون رفته و در روم بتی رو می پرسته! صبح فردا شیخ دل از شهر و دیار می کنه و عازم روم میشه تا تعبیر خوابش رو بدونه! مریدان شیخ هم که راز این آشفتگی رو نمیدونستن از روی علاقه ای که به شیخ داشتن ـ علیرغم اصرار شیخ برای اینکه همراهش نیان ـ راهی میشن! شیخ و مریدان روزها و روزها و روزها میرن و میرن تا به روم می رسن. هنوز ساعتی نگذشته که صدای دختر به گوش شیخ و همراهانش می رسه. دخترک مسیحی که دیدن صورتش دل و دین شیخ رو برباد میده و شیخ رو شیفته و سرگردان می کنه. شیخ چنان اسیر این دختر و پابند این عشق میشه که تصمیم می گیره برای دست یافتن به عشقش هرکاری رو انجام بده. دختر ترسا دربرابر این عشق مقاومت می کنه و وقتی اصرار شیخ رو بر وصالش می بینه شروط خودش رو برای شیخ بازگو می کنه! شروط این بود: ۱.به بت سجده کن! ۲.شراب بنوش! ۳. قرآن بسوزان! ۴.دیده بر ایمانت ببند! شيخ خمر بنوشيد و از سرمستي آن سه كار ديگر نيز بكرد و زنار بست و به ديرنشست! دختر مهر و کابین ازدواج خودش رو یک سال خوک بانی تعیین کرد و شیخ هم پذیرفت. مریدان شیخ که دیگه از شیخ قطع امید کرده بودند به مکه برگشتند وشیخ رو باعشقش تنها گذاشتند! شيخ در عشق دختر رسواي عالم شد، يكي از مريدان او در هنگام رفتن او به ديار روم غايب بود، وقتی بازگشت واز ماجراي باخبر شد ديگر مريدان را ملامت كرد كه چرا شيخ خودتون رو در روم به اصرار او مريدان بسوي روم آمدند وهمه چهل شبانه روز معتكف نشستندو ضلالت از برابر دیدگان شيخ به کناررفت و باردیگه نور معرفت جايگزين آن شد. اما دخترک ترسا هم رویایی می بینه که اون رو به اسلام دعوت میکنه. دخترک به دنبال کاروان شیخ با پای برهنه و روح تشنه به راه می افته تا به شیخ برسه. وقتی دختر ترسا به کاروان نزدیک می شه صدای دلنشین اذان رو میشنوه. ازشیخ میخواد که اون رو به اسلام مشرف کنه و پس از گفتن شهادتین مرغ روحش به آسمان پر می کشه! دخترک به عشق حقیقیش میرسه! شیخ هم دیدگانش به عشق نورانی و حقیقی روشن میشه! داستان شيخ صنعان يك داستان رمزيه . سرگذشت روح پاكيه كه از دنياي جان به عالم ماده ميآيد و دراونجا گرفتار تعلقات میشه. به همه چيز آلوده ميشه و به هر گناه دست ميزنه، حتي اصل و گوهر آسماني خودش روفراموش ميكنه و به آلايشهاي مادي انس ميگيره. اما جذبه غيبي اون رو سرانجام دربر می گیره. اون رو به مقر علوي، به دنياي صفا و پاكي ميبره و نجات ميده… . شيخ صنعان روح پاكيه كه به دنياي نور و صفا تعلق داره اما عشق جسماني ـ عشق يك دختر ـ او را به دنياي ترسايي، دنياي ماده و گناه، دنياي شراب خواري وخوک باني ميکشونه و به دام تعلقات میندازه. اونجا اصل خودش رو و مسلماني خودش رو ، وحتي شيخي خودش رو فراموش ميكنه اما اگر او همه چيز را فراموش كرده عنايت ايزدي او رو فراموش نميكنه ، به ياري او ميشتابه ،و سرانجام او رو عاقبت بخير ميكنه! نه !
کاری به کار عشق ندارم من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر در این زمانه دوست ندارم ! انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کس را که دوست تر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ میکند ! پس با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد این شعر را هم نا گفته میگذارم .... تا روزگار بو نبرد .... گفتم که کاری به کار عشق ندارم ! قیصر امین پور اناررررررررررر! سلام سلام. ببین آدم رو وادار به چه کارهایی می کنن!! مجبور شدم استعلاجی بگیرم برم کلاس! بعد نوشت: عکسام بی ربطه ولی خیلی خوشگله خب! من در میان جمع و دلم... طفلکی دلم! حتی میان جمع غریب است و بی قرار!! به رنگ صبح و به رنگ دلهای مطمئن صبحگاهی! جوان ایرانی سلام!!* صبح وقتی برای نماز بیدار شدم دیگه بیداری تونست به من غلبه کنه! قید خواب رو زدم و نشستم پای کامپیوترم! راستی کامپیوترم برگشته خونه ! (همینجا هم تشکر ویژه از خدمات کامپیوتری بسیار عزیز و مهربان من که همیشه به دادم میرسه!) بعد هم ساعت ۷ رادیو جوان رو روشن کردم. یه مدتی خیلی عادت داشتم به شنیدن برنامه هاش! ساعت ۷ همیشه آیت الکرسی میخونه و من عجیب با این کارشون آرامش پیدا میکنم. روزای زمستونی خیلی کوتاهن. راستش واقعا از گذرشون به وحشت می افتم. پائیز هزار رنگ رو دوست دارم ولی وقتی از روزای بلند تابستون می رسیم بهش دلم میگیره! توی تابستون فرصتم زیاده . میتونم برای همه کارام وقت بذارم و درضمن برای دوستام هم وقت کافی بذارم. برخلاف ۶ ماه دوم سال که وقت نمیکنم حتی هفته ای یه بار ببینمشون! خلاصه زمستون روی دور تندم. کار ! خونه ! و شب میشه! اینکه وقتی بهار میشه جوگیرم و توی خونه موندگار نیستم . شما کدوم فصل رو دوست دارین؟ *این جمله رو همیشه گوینده برنامه صبح میگه!! سیزده آبان هشتاد و هشت سلام.صبح دلپذیر. شعرای حمید مصدق رو خیلی دوست دارم.شما چطور؟ تو گل سرخ مني یکی بود یکی نبود! درزمانهای دور اون وقتا که هنوز دوره دوره درویش و خانقاه بوده یه درویش خیلی خیلی فقیر زندگی می کرده! درویش قصه ما خیلی اوضاع مالیش بی ریخت بوده اما همیشه سعی می کرده کسی متوجه این حال و روزش نشه! نه تنها کسی نفهمه بلکه همه فکر کنن که اون خیلی هم وضعش خوبه! برای همین هرروز از مغازه کله پاچه فروشی محلشون یه کمی دنبه گوسفند می خریده و سبیلهاش رو چرب می کرده !! مردم هم همیشه فکر می کردن که این آقا صبحانه شاهانه ای میل کردن. تا اینکه کم کم ضعف بهش غلبه می کنه . و همینطوری میره و میره تا میرسه به دم مرگ!! همه هم فکر می کردن که درویش بس که خورده داره می میره. درویش قصه ما به همین راحتی مرد!! درصورتی که اگه مردم می دونستن با یه آب قند ساده می تونستن نجاتش بدن! حالا یه نگاهی بندازین به درونتون! ما همه اون درویش رو داریم! ما نیاز داریم به دانش ولی خودمون رو فهیم ترین جا می زنیم. نیاز داریم به محبت ولی ابراز نمی کنیم. و نیاز داریم به هزار چیز دیگه که "آب قند" روح ماست اما نمی گیم! اگه آب قند می خواین ـ که میدونم همه می خوان ـ از گفتنش خجالت نکشید!! با من بیکس تنها شده یارا تو بمان این یکی ازمعروفترین غزلهاییه که سایه برای شهریار گفته. جواب شهریار رو هم باهم بخونیم: سایه جان رفتنی استیم بمانیمکه چه؟ بعدنوشت: برای انار نازنینم راستی مسعود رسام عزیز هم پرواز کرد. براش آرامش می طلبم. مردی که به مایاد داد میشه سبز بود.سبز و همیشه سبز!! خانوم اجازه! آقا اجازه! ما کلاس بودیم!! این همه حسود بودم و نمی دانستم به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد به چشم های آشنا و پر آزار ٬ که بی حیا نگاهت می کند به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد ٬ حسادت می کنم ! من آنقدر عاشقم که به طبیعت بد بینم! طبیعت پر از نفس های آدمی است ٬ که مرا وادار می کند حسادت کنم به تنهایی ام به جهان به خاطره ای دور از تو .... مسعود کیمیایی بله بله ! میدونم امروز جمعه نیست .اما دلم میخواست فردا که میاین اینجا تبریک من رو هم داشته باشین! دلم برای امام رضا یه ذره شده .خیلی هواش رو کردم. کاشکی اونم دلش برام تنگ بشه و دعوتم کنه به اون بهشت ! سلام. امروز سالگرد پرواز قیصره. ازمعدود آدمایی که رفتنش خیلی من رو اذیت کرد. ازاون کسایی که هنوز هم میگم چه حیف که نیست. اگه بود چقدر واژه ها و تعبیرا میتونستن به دستش کسوت شعر بپوشن. قیصر خیلی خاص بود . کسی که از خدا طلب درد کنه برای ما آدمای عافیت طلب قابل درک نیست! روزی که قیصر پر کشید سررسیدم رو گذاشتم جلوی دستم و نوشتم و نوشتم. راستش نه به فکر این بودم که قاعده ای رو رعایت کنم و نه حتی به فکر دلنشین شدن نوشته ام ! فقط احساس اون روزه .ببخشین که زیاد جالب نیست: سه شنبه است سیاه و تلخ و بی امید سه شنبه ای که "آیه" داغ دید سه شنبه است و آن " دریغ و حسرت همیشگی" سه شنبه است و آن "حکایت همیشگی" سه شنبه است و روح شاعرانه اش به وصل می رسد سه شنبه ای که شاعر نشانه ها به اصل می رسد! میان قحطی ترانه و غزل برای روح خسته مان یکی دو جام روشنی همیشه داشت! میان برزخی که داشتیم ترانه اش هوای تازه مثل بیشه داشت! چگونه باورم شود که روزگار سرو هم به مرگ ختم می شود؟ دلی که می تپد هماره با کلام عشق چگونه سرد و سنگ می شود؟ خطاست این گمان ! خطاست! که تا حیات هست نام جاودانه اش میان هر ترانه خوانده می شود میان هر سرود عاشقانه خوانده می شود میان قلب خسته ای که رانده می شود حضور او همیشه جاودانه می شود!! چقدر قبل از پروازش این شعر دلگرمم کرد.شعر آقای ترکی که نذر سلامتی قیصر شده بود: در برگریز درد لگدکوب می شوی با گیسوان سربی و آن چهره صبور قیصر نبود آن که برآمد به جلجتا لبخند بر لبان تو پرپر نمی شود قانون عشق سوختن است و به قدر درد مانند آفتاب دلم سخت روشن است پ.ن: اولین کسی که به من خبر رفتن قیصر رو داد تو بودی! یادته اس ام اس فرستادی که " قیصر پرواز کرد" ؟ شاید هرکس دیگه ای تعبیر مرگ رو به کارمی برد حالم خیلی بد میشد اما تعبیر تو از رفتن قیصر برام پذیرش رفتنش رو راحت تر کرد. فکر می کنم بهترین تعبیر همین بود! دیر آمدی همیشه آنکه به من می رسد دو بار دیرتر از سرنوشت می آید دو مرگ پیشتر از خواب! تو آفتاب تازه ترین سرزمین گمشده ای من ماه دیرسال ترین رویاها با آنکه روبروی یکدیگریم ازهمیشه دورتریم بی شک تویی همانکه درتمام جهانش می جستم اما منم همانکه تو می خواهی؟ میرشکاک بعد نوشت: گمان مبر که به پایان رسیده کار مغان هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است ! صبح از پنجره باز سپهر به زمین کرد نگاه گل خورشید شکفت شاخه ای از این گل می دهم هدیه به تو تا که گلدان دلت روشن از پرتوی این نور شود روزگارت روشن!! پنجره اتاق کارم باز میشه به یه خونه بزرگ. حداقل تا وقتی که اون مجتمع ۲۰ واحدی بدقواره کنار این خونه نرفته بود بالا این خونه بزرگ به نظر می رسید. دوتا خونه یه شکل که بین حیاطشون یه در مشترک هست و ساکنانش هم باهم نسبت برادری دارن! خیلی روابطشون با هم جالبه ! درست مثل خونه های قدیمی و تابع قوانین اونا! زندگی واقعا جریان داره توی این دو تا خونه! بهار که نزدیک میشه هرسال بی استثنا روی دیوارای حیاط پرمیشه از فرشهایی که شستن. یه خونه تکونی اساسی ! تابستون ایوون خونه لبریز میشه از لواشک هایی که درست می کنن و آلوها و آلبالوهایی که خشک می کنن و ... (قابل توجه مانیا!!) دوباره پائیز خونه تکونی و دوباره مانور فرشها روی دیوار! و چیزی که این رو جالب می کنه برام هماهنگی این دو تا خانواده است. یه جورایی الان زندگی ها مستقل ازهمه و برام جالبه وابستگیشون به هم! بچه هاشون هم تقریبا هم سن و سالن و تابستون که میشه دخترا زیر درخت روی تخت می شینن و بازی می کنن . بیشتر وقتا باهم مدرسه می رن و یکی از عموها می رسوندشون. دلم برای خونه های قدیمی که همه دور هم زندگی می کردن غنج میره. میدونم که مشکلات خودش رو داشته اما صفای زندگیشون خیلی بیشتر بوده! دلم حوض می خواد. خونه کاهگلی ! بوی نم دم دمای غروب ... . بی خیال.خیلی از دسترس دوره این حرفا!! سرتون رو درد آوردم.ببخشید. بعد نوشت : برای همینه که عاشق ماسوله هستم!! و صد البته ابیانه!! من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شب ها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نم نم: تو را دوست دارم نه خطی نه خالی! نه خواب و خیالی! من ای حس مبهم تو را دوست دارم بیا تا صدا از دل سنگ خیزد بگوییم با هم: تو را دوست دارم جهان یک دهان شد هم آواز با ما: تو را دوست دارم، تو را دوست دارم قیصر امین پور تا حالا براتون پیش اومده که از یه نفر به قدری خوبی و محبت ببینید که سردرگم بشین که چطور باید جبرانش کنین؟ حالا که توی موقعیتش هستم می فهمم که معنی اینکه میگن زبانم قاصره از تشکر واقعا یعنی چی؟ هرچیزی که میخوام بگم کوچیکه دربرابر لطفی که درحقم شده! کلمه ها نمیتونن کمکم کنن. امیدوارم که حق شناسی رو توی نگاهم ببینه!! پ.ن: عکس ارتباط موضوعی با پستم نداره .ببخشید!!
عطار بنده خدا زحمت کشیده برای این داستان.مواظب باش
تنهاگذاشتيد؟
اين رسم حق شناسي و وفاداري نيست .
ناله و زاري کردند تا خداوند دري از رحمت باز کنه و شيخ رو ببخشه و او
رو از اين گمراهي رها کنه!
پس از چهل شب آن مريد پاكباز، محمد مصطفي (ص) رو درخواب ديد كه فرمود :از دير گاه غباري بس
سياه در ميان شيخ و حق بود و من آن غبار ظلمت را به شبنم شفاعت فرونشاندم!
مريد پس از بيداري نزد شيخ رفت تا خواب و تعبير اون رو به شيخ بازگو كنه در اين وقت بود كه حجاب
شیخ و مریدان با قافله ای همراه شدند و به سمت مکه راه افتادند.



تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم
را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را!

همه رفتند از این خانه خدارا تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنیام
تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
دل ما خوش بفریبی است، غبارا تو بمان
هر دم از حلقه عشاق، پریشانی رفت
به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان
شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان
«سایه» در پای تو چون موج دمی زارگریست
که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان !
زنده باشیم و همه روضه بخوانیمکه چه؟
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟
خود رسیدیم بجان، نقش عزیزی هر روز
دوش گیریم و بخاکش برسانیم که چه؟
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه؟
دور سر هلهله و هالهء شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه؟
کشتئی را که پی غرق شدن ساختهاند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟
قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز
بی ثمر غورهی چشمی بچلانیم که چه؟
بدتر از خواستن این لطمهء نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه؟
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه؟
گر رهائی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیمکه چه؟
قاتل مرغ و خروسیم یکی مان کمتر
این همه جان گرامی بستانیم که چه؟
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه؟![]()

ادامه مطلب


سروی، ولی تکیده تر از چوب می شوی
داری شبیه حضرت ایوب می شوی
تو کیستی که یکسره مصلوب می شوی؟!
از موج درد، گرچه پر آشوب می شوی
محبوب آستانه محبوب می شوی
من خواب دیده ام... به خدا خوب می شوی!
![]()




| Design By : Night Skin |


