تبليغاتX
وقتی تو نیستی


وقتی تو نیستی



 

برای مسافر این روزهای من!

 

یه کاسه آب که میونش دو تا گل شناوره

آیه   آیه های     قرآن که   تو  رو نگه داره

دو تا   چشم تر تر    که انتظارو    بلده

یه دل صبور که این لحظه ها رو سربیاره

حرفای نگفته که وقتی تو نیستی می میرن

بغضی که رفتن تو   توی گلوم جا میذاره

لحظه های سرد و خالی  لحظه های تلخ تلخ

دونه های غم که حسرت تو دل من میکاره

سفرت به خیر مسافر  درپناه لطف حق

برسون سلاممو به اون که همتا نداره!

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:52 توسط رویا| |

 

 

امروز جمعه

برويم جايي كه

 ببينيم تکه  ابرهاي سفيد در آسمان آبي

بشنويم صداهايي را كه نمي شنويم

از شنبه تا پنجشنبه،

بشويم جزئي از طبيعت

رود شويم،درخت شويم

اصلاً  خاك شويم

-كه از جنس خودمان است-

يك امروز آزار نرسانيم به هيچ كس و هيچ چيز

گم شده ايم در شهر شلوغ

امروز خودمان را پيدا كنيم !!

                                                                        حامد میرزا آقایی

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 8:20 توسط رویا| |

 

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده   کشید بار تن    نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و  من   نتوانم!

 

 

سلام.

این هفته  هفته کتاب و کتابخوانیه.

همیشه شنیدیم که توی ایران سرانه مطالعه خیلی پائینه و ... .

راستش برای خود من این خیلی ملموس نیست.

توی خونه ما از بچگی خوندن اگر بهترین تفریح نبوده حتما یکی از بهترینها بوده.

یادم میاد وقتی بابام به خونه برمیگشت همه ما نگاهمون به دستش بود اما

برخلاف بچه های دیگه که توی اون سن با یه اسباب بازی یا یه خوراکی به وجد

میومدن ما فقط مجله هامون رو ازش می خواستیم.

هرکسی توی خونه ما مجله خودش رو داشت.

مامانم اطلاعات هفتگی می خوند.

خواهر بزرگترم سروش نوجوان.

و من کیهان بچه ها!!

راستش اون موقع اینقدر تنوع کم بود که ما به اینها راضی بودیم.

اما مطمئنم علاقه امروز من به خوندن ریشه در همون روزها داره.

حالا دوست دارم اگه کتاب خوبی سراغ دارین بیاین و به من معرفی کنید.

میخوام هممون ازش استفاده کنیم!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 8:20 توسط رویا| |

 

 

اینجا آسمان ابریست آنجا را نمیدانم...

                اینجا شده پائیز آنجا را نمیدانم...

                      اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...

                                اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم...

 

 

من:   میشه بفرمائید دوباره چی شده که رفتین توی مود افسردگی؟

من: هوا ابریه ! دلم میگیره!!

من: ولی تو که بارون رو دوست داری!

من: آره !! دوست دارم ولی روزای پائیز کلافه ام می کنه!!

من: ولی تو که عاشق درختای خزونی هستی !

من: آره ! ولی ... .

من : تو چته بشر؟

من:  ....  !!!

 

 

باران که می بارد تو می آیی

باران گل باران نیلوفر

باران مهر و ماه آئینه

باران شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی

از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و آشتی لبریز

با ابر و آب و آسمان جاری

غم می گریزد غصه می سوزد

شب می گدازد سایه می میرد

تا عطر آهنگ تو می رقصد

تا شعر باران تو می گیرد

از لحظه های تشنه دیدار

تا روزهای با تو بارانی

غم می کُشد ما را تو می بینی

دل می کِشد ما را و می دانی!!

 

 

 

بعد نوشت:

من منتظر برفم. کی میخواد بیاد؟؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:27 توسط رویا| |

 

"برای تو که مصائب زن بودن را با همه وجود لمس کردی"

 

 

محتاجم

به رویشی نه از این خاک

به زایشی نه از این دست

به حلقه ای نه چنین تنگ

به حرمتی نه چنین پست

 

پابندم

به سنتی که سزا نیست

به باوری که مرا نیست

به بخت  بختک سنگی

به ظلمتی که روا نیست

 

خاموشم

که شهر خرده نگیرد

که مرد خرده نگیرد

که عقل خرده نگیرد

که درد خرده نگیرد

 

 

 

می گردم

دراین تسلسل بسته

برای روزنه ای باز

بلند می شوم از خویش

به پاس دیدن پرواز

 

می پاشم

از این دهان پراز شرم

به روی صورت دنیا

بگو که آمد و تف کرد

تمام هستی خود ر ا

 

محتاجم

به خیزشی نه از این خاک

به نغمه ای نه از این دست

به قصه ای نه چنین تلخ

به باوری نه چنین پست!

                                                             نغمه رضایی

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 8:43 توسط رویا| |

 

سلام به عزیزان من.

دیروز هر چی خواستم آپ کنم نشد!

در واقع صبح که تا ۳ کلاس بودم .یه نیم ساعتی خونه بودم که

تلاشم ثمری نداشت و بلاگفا ناسازگاری می کرد.

بعد هم تا ۱۲ شب بیرون بودم.

میخوام داستان باز شاه و خانه کمپیر زن رو براتون بنویسم.

تا اینجا داشته باشید که کمپیر زن یعنی زن بی نهایت پیری که از عمرش کمی مونده!

و من برخواهم گشت .به زودی!!

 

 

 

یکی بود  یکی نبود

پادشاهی بود و سرزمینی !

مثل بیشتر پادشاه های دیگه پادشاه ما هم به شکار علاقه ویژه ای داشت.

این بود که یه باز محبوب شکاری هم داشت که همیشه همراهش بود.

بازی که همیشه جایگاهش ساعد شاه بود و برای خودش بر و بیایی داشت.

باز قصه ما یه روزی از سر خوشی زیاد  شاید هم غرور بیجا از درگاه شاه

بیرون اومد تا از دنیای خارج کاخ هم سردر بیاره.

از قضا رسید به خونه یه پیرزن فرتوت که تا حالا غیر مرغ و خروس هیچ پرنده ای ندیده بود.

پیرزن که فکر کرده بود این باز هم مثل پرنده های خونگیشه  و باید بهش رسیدگی بشه

پر پرواز باز رو کوتاه کردو ناخن هاش رو هم به همین صورت!

باز به حال نزاری افتاد.

 از اون طرف ماجرا پادشاه که تا غروب آفتاب همه جا رو گشته بود به خانه پیرزن رسید.

باز محبوبش رو در اون وضعیت دید و خیلی متاثر شد.

باز پشیمان هم بالهاش رو به دست پادشاه می مالیدو با زبان بی زبانی

ازش طلب عفو می کرد.

پادشاه به باز گفت : اگر چه تو باز محبوب من بودی و همنشین پادشاه اما

مرتبه تو نبود که تو رو بالا برده بود بلکه لطف من به تو بود.

حق تو این ماجراست که خانه پیرزن رو به کاخ من ترجیح دادی... .

 

حکایت های مثنوی کاملا جنبه رمزی دارن.

اگه باز رو روح در نظر بگیریم و خانه پیرزن رو قالب تن میشه دریافت که روح

با آلوده شدن به قالب تن  از عالم روحانی خودش که جایگاه عالیش بوده جدا

شده و به این حال بد افتاده!!

اگه باز رو انسان درنظر بگیریم و پادشاه رو خدا و خانه پیرزن رو دنیا

شاید باز هم بشه برای این حکایت وجه دیگه ای در نظر گرفت.

راستی شاید خود پادشاه خواسته تا باز آزاد باشه و قدر ساعد شاه

رو بدونه.ذهنم رفته پیش هبوط آدم از بهشت!

نظر عزیزان من چیه؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:40 توسط رویا| |

 

یه روز پر مشغله!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 8:29 توسط رویا|

 

سلام .

سلام به روی ماه همه دوستای گلم. خوبین؟

دیروز نمیدونم چرا وبم مشکل پیدا کرده بود؟

منم که تمام روز رو مهمون درختای پائیزی بودم!

وقتی برگشتم دیدم پستم هیچ کامنتی نداره!!

شک کردم و بعد متوجه شدم که یه مشکلی هست.

درهر صورت چون دوست دارم نظرتون رو راجع به شعرم بدونم

 کامنت این پست رو غیر فعال می کنم!

راستی امسال واقعا پائیز خودنمایی می کنه.

عکسایی که دیروز گرفتم مثل خواب و رویاست!

جای همگی شما خالی بود.

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:46 توسط رویا|

 

جمعه ها همیشه بی قرار می شوم

از تمام لحظه ها فراریم

روز، صدهزارسال می شود

جمعه، من خدای بی قراریم!

 

طفلکی دلم که بی تو هیچ نیست

بی حضور تو ،غریب و بی کس است

جمعه با تمام بی قراریش

داد می زند: خدای من! بس است!

 

جمعه ها صدای مهربان تو

نیست تا امید را بیاورد

نیست تا برای این دل غریب

مژده و نوید را بیاورد

 

گفته ام هزار بار، باخودم

بی قراریت خطا، خطا،خطاست

آن کسی که دستگیر توست

درتمام این جهان فقط خداست!

 

باتمام حرفها،  ولی هنوز

جمعه صدهزارسال می شود

این دلم،  دلی که سرد  و بی نواست

میزبان بغض کال می شود!

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 8:32 توسط رویا| |

 

چرا همیشه عاشقان آهو  شکارگرترند؟

مگر حرمت عشق به رهایی نیست؟

                                                                                    

 نغمه رضایی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 9:2 توسط رویا| |

 

 

توی تاکسی که نشستم چهره راننده رو شناختم.

بارقبلی که سوار ماشینش شده بودم یادم اومد.

کرایه ماشین توی مسیری که من سوار و پیاده میشم ۱۲۵ تومانه.

هرروز که سوار میشم سعی می کنم همین مقدار رو داشته باشم تا

راننده به زحمت نیفته برای برگردوندن بقیه پولم.

بگذریم که بیشتر راننده ها به بهانه نداشتن پول خرد بقیه پول  رو

برنمی گردونن ولی اغلب می گن: ببخشید ! پول خرد نداریم!

اما راننده تاکسی مورد نظر من داستانش متفاوته.

در واقع گرفتن این پول اضافی رو با دلایل جالبی برای خودش توجیه

می کنه و اگه اعتراض هم کنی  ـ  که معمولا من حوصله این کار رو ندارم ـ

با لحن حق به جانبی توضیح میده.

بارقبل که سوار ماشین شدم گفت :خانوم ۱۵۰ تومان میشه!

گفتم شما تعرفه تون روی شیشه ماشینتون زده شده .

گفت : نه !! شما اول مسیر سوار شدین و من به عنوان یه مسافری که

تا پایان مسیر هست روی شما حساب کردم!!

توی دلم گفتم : بی خیال!!

امروز که مسیر عکس رو سوار ماشینش شدم با خودم گفتم :

ببینم دیگه چه بهانه ای میاره؟!

توی مسیر هی ذکر می گفت. اونم با صدای بلند:

لاحول ولا قوه الابالله!!

بهش ۱۲۵ تومان دادم .

پول رو برگردوند و گفت :

خانوم از اونجایی که شما سوار شدین میشه ۱۵۰!!

ذکر گفت و پول حرام رو توی جیبش گذاشت.

منم گفتم میدونم چه کارت کنم.

تصمیم دارم به تاکسیرانی اطلاع بدم تا یاد بگیره نمیشه لاحول گو بود و حرام خورد.

باید انتخاب کنه یا خدا یا خرما!!

 

بعد نوشت:

ببینین چقدر ماهه!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:30 توسط رویا| |

 

 

سرم رو گذاشتم روی پاش و داریم با هم سی دی شیخ صنعان رو

نگاه می کنیم.

با همه شیطنتی که داره به هر بخش آهنگین که می رسیم همون-

طور که نشسته میرقصه و شیطنت می کنه و موهای من رو که توی

دستاشه می کشه!!

توی چشمای سیاهش نگاه می کنم و باخودم فکر می کنم چقدر

دیوونه این چشما هستم با اون مژه های مشکی سیاه بلند!!

وقتی می خنده به جای خالی دندونای افتاده اش نگاه می  کنم و

دندونای سفید نویی که داره جوونه میزنه!

 

 

یعنی واقعا خواهرزاده  من ۷ساله شده؟

چقدر زمان زود میگذره.

همه لحظه هایی رو که با ما گذرونده از جلوی چشام رژه میره!!

میدونم یه روزی که خیلی دیر نیست حتما میتونم روی همراهیش

حساب کنم.

میدونم اینقدر سیرابش کردم از محبتم که اونم یادش نره خاله رو!

میدونم که میدونه چقدر دوستش دارم!

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:29 توسط رویا| |

 

سلام.

دیشب یه نمایشنامه موزیکال دیدم از زندگی شیخ صنعان و دختر ترسا!

تا حالا اینقدر دقیق این داستان رو نمیدونستم.

سعی می کنم در طول روز بیام و کم کم در موردش بنویسم.

 

نکته دیگه این که م.پارسای عزیزم فرمودن:

 

 داستان شیخ صنعان از نظر عرفان خیلی پیچیده اس.

عطار بنده خدا زحمت کشیده برای این داستان.مواظب باش

سطحی درباره اش ننویسی.ممکنه اشتباه برداشت بشه.

 

ایشون درست می گن .این روایت منه.امیدوارم برداشتتون ازش به خطا نره!

 

 

یکی بود یکی نبود!

درزمانهای خیلی دور شیخی در مکه زندگی می کرد که ایمانش زبانزد

خلق بود.

شیخ قصه ما  سالها  و  سالها عبادت کرده بود و بیش از ۵۰ بار حج گزارده بود.

و صد البته چنین آدمی مریدان زیادی هم داشت.

شیخ هرشب که به نماز می ایستاد از خدا میخواست که آتش عشق رو به جانش

بندازه و اون رو در عشق حقیقی بسوزونه !

تا این که یک شب خوابی دید.

خوابی که زندگی شیخ رو متحول کرد.

در عالم خواب دیدکه از مکه بیرون رفته و در روم بتی رو می پرسته!

صبح فردا شیخ دل از شهر و دیار می کنه و عازم روم میشه تا تعبیر

خوابش رو بدونه!

مریدان شیخ هم که راز این آشفتگی رو نمیدونستن  از روی علاقه ای که به

شیخ داشتن ـ علیرغم اصرار شیخ برای اینکه همراهش نیان ـ راهی میشن!

 

 

شیخ و مریدان روزها و روزها و روزها میرن و میرن تا به روم می رسن.

هنوز ساعتی نگذشته که صدای دختر به گوش شیخ و همراهانش می رسه.

دخترک مسیحی که دیدن صورتش دل و دین شیخ رو برباد میده و

شیخ رو شیفته و سرگردان می کنه.

شیخ چنان اسیر این دختر و پابند این عشق میشه که تصمیم می گیره

برای دست یافتن به عشقش هرکاری رو انجام بده.

دختر ترسا  دربرابر این عشق مقاومت می کنه و وقتی اصرار شیخ رو بر

وصالش می بینه شروط خودش رو برای شیخ بازگو می کنه!

شروط این بود:

۱.به بت سجده کن!

۲.شراب بنوش!

۳. قرآن بسوزان!

۴.دیده بر ایمانت ببند!

شيخ خمر بنوشيد و از سرمستي آن سه كار ديگر نيز بكرد و زنار بست و به ديرنشست!

دختر مهر و کابین ازدواج خودش رو یک سال خوک بانی تعیین کرد و شیخ هم پذیرفت.

مریدان شیخ که دیگه از شیخ قطع امید کرده بودند به مکه برگشتند وشیخ رو باعشقش

تنها گذاشتند!

 شيخ در عشق دختر رسواي عالم شد، يكي از مريدان او در هنگام رفتن او به ديار روم غايب بود،

وقتی بازگشت  واز ماجراي باخبر  شد ديگر مريدان را ملامت كرد كه چرا شيخ خودتون رو در روم

تنها
گذاشتيد؟

 اين رسم حق شناسي و وفاداري نيست .

 به اصرار او مريدان بسوي روم آمدند وهمه چهل شبانه روز معتكف نشستندو

 ناله و زاري کردند تا خداوند دري از رحمت 
باز کنه  و شيخ رو ببخشه و او

رو از اين گمراهي رها کنه!


پس از چهل شب آن مريد پاكباز، محمد مصطفي (ص) رو درخواب ديد كه فرمود :
از دير گاه غباري بس

سياه در ميان شيخ و حق بود و من آن غبار ظلمت را به شبنم شفاعت فرونشاندم!

 مريد پس از بيداري نزد شيخ رفت تا خواب و تعبير اون رو به شيخ بازگو كنه  در اين وقت بود كه حجاب 

ضلالت از برابر دیدگان شيخ به کناررفت و باردیگه نور معرفت جايگزين آن شد.

شیخ و مریدان با قافله ای همراه شدند و به سمت مکه راه افتادند.

 

اما دخترک ترسا هم رویایی می بینه که اون رو به اسلام دعوت میکنه.

دخترک به دنبال کاروان شیخ با پای برهنه و روح تشنه به راه می افته تا به شیخ برسه.

وقتی دختر ترسا به کاروان نزدیک می شه صدای دلنشین اذان رو میشنوه.

ازشیخ میخواد که اون رو به اسلام مشرف کنه و پس از گفتن شهادتین مرغ روحش

به آسمان پر می کشه!

دخترک به عشق حقیقیش میرسه!  شیخ هم دیدگانش به عشق نورانی و  حقیقی

روشن میشه!

 

داستان شيخ صنعان يك داستان رمزيه .

سرگذشت روح پاكيه كه از دنياي جان به عالم ماده مي‌آيد و دراونجا گرفتار تعلقات میشه.

 به همه چيز آلوده مي‌شه  و به هر گناه دست مي‌زنه، حتي اصل و گوهر آسماني خودش روفراموش

مي‌كنه و به آلايشهاي مادي انس مي‌گيره.

 اما جذبه غيبي اون رو سرانجام دربر می گیره.

 اون رو  به مقر علوي، به دنياي صفا و پاكي مي‌بره و نجات مي‌ده… .

 شيخ صنعان روح پاكيه كه به  دنياي نور و صفا تعلق داره اما

عشق جسماني ـ عشق يك دختر ـ او را به دنياي ترسايي، دنياي ماده و گناه،

دنياي شراب خواري وخوک باني مي‌کشونه و به دام تعلقات میندازه.

اونجا اصل خودش رو  و مسلماني خودش رو ، وحتي شيخي خودش رو فراموش مي‌كنه

اما اگر او همه چيز را فراموش كرده  عنايت ايزدي او رو  فراموش نمي‌كنه ، به ياري او مي‌شتابه

 ،و سرانجام  او  رو عاقبت بخير مي‌كنه!

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:43 توسط رویا| |

 

نه !

کاری به کار عشق ندارم 

 من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

  در این زمانه دوست ندارم !

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

 یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس را که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ میکند !

 

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....

تا روزگار بو نبرد ....

 گفتم که   کاری به کار عشق ندارم !

                                                                                قیصر امین پور

 

                                                          اناررررررررررر!
 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:46 توسط رویا| |

 

سلام سلام.

ببین آدم رو وادار به چه کارهایی می کنن!!

مجبور شدم استعلاجی بگیرم برم کلاس!

 

 

بعد نوشت: عکسام بی ربطه ولی خیلی خوشگله خب!

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:48 توسط رویا|


Design By : Night Skin