وقتی تو نیستی
دوستانم
7
 

هنوز مارا اهلیت "گفت" نیست!

کاشکی "اهلیت شنودن" بودی!

 

"تمام گفتن" می باید

و "تمام شنودن"!

بر دل ها مهراست

بر زبان ها مهر است

وبر گوش ها مهر است!

 

شمس تبریزی

[ شنبه سی و یکم مرداد 1388 ] [ 15:3 ] [ ر.و.ی.ا ]

 

داره دوباره به خونه هامون قدم میذاره. ماه رمضون رو می گم.

از فردا میاد با حال وهوای خاص خودش.

با سحرای مهربونش که نصفه شب بیدارت می کنه و میشونه

 کنار سفره سحری.

با دعای سحر ابوحمزه اش.

با گرسنگی و ضعف و غشش!

با صدای ربناش.

با صدای ربنای شجریانش که نمیدونم امسال داریمش یا نه؟

با قرآنی که توی این ماه بیشتر نگاهش می کنیم.

با نگاه هایی که سعی می کنن کنترل شن!

با زبونایی که توی این ماه یادشون میاد باید یه کم حفظ شن!

با مسلمونایی که شاید یادشون بیاد مسلمونن!

 

داره میاد و من آمادگیش رو ندارم.

نه روحی و نه جسمی.

می ترسم به خاطر روزای بلندی که درپیشه.

نمیدونم توانش رو دارم یا نه؟

درکل خیلی زود گرسنه میشم و تجربه روزه توی روزای بلند رو

ندارم.

اما خب دلم باروزه گرفتنه.

دوست ندارم که روزه نگیرم.

دعا کنید که خدا کمک کنه و این اتفاق قشنگ بیفته.

و برای من هم دعا کنید که به درکش برسم .

به درک واقعی این روزها.

 

 "مرا از رمضان تا عشق پیامبری کن"

 

*یادم نرفته که پارسال روز اول رو با  حلیمی که تو خریدی

 افطار کردم.یادته که چقدر خوشمزه بود؟

هنوز طعمش رو یادمه!

 

                                                  

 

ما جمعه را به شوق تو تعطیل کرده ایم

ای روز بازگشت تو آغاز عیدها

بازآ که خلق را نکشاند به سوی خویش

بازار پر فریب مراد و مریدها

خون حسین میچکد از نیزه ها هنوز

برگرد و انتقام بگیر از یزیدها!

[ جمعه سی ام مرداد 1388 ] [ 18:20 ] [ ر.و.ی.ا ]
به دعوت دوستی امروز رو در تنگه زیبای واشی گذروندم.

به احتمال زیاد اسمش رو شنیدین.

جاری آب میون دو کوه سربه فلک سائیده!

و درختای بی نهایت سبز و زیبا.

برای خود من چیزی که عبور از تنگه رو جالب می کنه هیجانیه

که برای گذر از این مسیر سخت داری.

من قبلا هم سه بار رفته بودم به این تنگه .

امروز اما خیلی راحت گذر کردم.

فکر می کنم شاید بزرگتر شدن آدما ابهت همه چیز رو کم می کنه.

همون طور که برای من امروز تنگه اول خیلی زود گذشت و صخره های

تنگه دوم نتونست منو بترسونه.

جای دوستای گلم خالی بود.

از همه موهبتهای طبیعی که خدا خلق کرده لذت بردم.

این حس سبز و با طراوت هدیه به همه شما.


 

راستی تنگه واشی توی استان تهرانه.فیروزکوه.

روستای جلیزجند که شمارو به تنگه واشی و آبشار ساواشی

می رسونه!

اینم قابل توجه دوستان من که آدرس خواستن.

خدائیش خیلی سرسبز و قشنگه .

[ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ] [ 15:59 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

سلام به همگی.

متاسفم که یه آدم بی فکر نگرانتون کرده.من خوبم و فقط

کارت اینترنتم تموم شده بوده. همین!

مارک تواین طنز نویس معروف آمریکایی می گه:

 

قسمت عمده مشکلات دنیا بابت جمع شدن دهن گنده

 و مغز کوچیک توی وجود یه نفره!!

 


 

حالا که فکر می کنم میفهمم که من می تونستم توی موقعیتی

باشم که اون کامنت توصیف کرد.

شاکر خدا هستم که من رو توی اون شرایط قرار نداده!

و در آستانه ماه خدا  ازش میخوام که هیچ خانواده ای رو اسیر

بیمارستان ـ مخصوصا بیمارستانهای ایران! ـ نکنه!

 

[ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ] [ 14:49 ] [ ر.و.ی.ا ]

 

چون زلف توام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سروسامانی

 

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

 

خواهم که تورا دربر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

 

ای شاهد افلاکی درمستی و درپاکی

من چشم تورامانم تو اشک مرا مانی

 

در سینه سوزانم مستوری ومهجوری

دردیده بیدارم پیدایی و پنهانی

 

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

 

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

 

 

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت؟

روی از من سرگردان شاید که نگردانی!

 

"رهی معیری"

[ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ] [ 19:47 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

کار نیک را به جا آورید و آن را هر مقدار که باشد کوچک نشمارید

زیرا کوچک آن بزرگ و اندک آن فراوان است.

                             

                                                  "حکمت۴۲۲ نهج البلاغه"

[ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ] [ 13:1 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

گاهی بازی های وبلاگی قلقلکت میدن تا تو هم وارد بشی و بنویسی.

این روزا که همه دارن به خاطراتشون بر می گزدن صحبت کردن با یکی

از دوستای قدیمی باعث شد که منم بخوام به  پر رنگ ترین خاطره

کوچیکیم بر گردم.

 

 

از قاعده بازی سرپیچی می کنم چون خاطره برمی گرده به 20 سال

پیش!

 

داستان من برمی گرده به روزای هفت سالگیم .

به روزای قشنگ کلاس اولم.

 

معمولا بچه ها تا 7سالگی خیلی وابسته ان به خانواده و کمتر تنها

جایی میرن.

منم استثنا این قاعده نبودم و تا اون وقت همیشه با خانواده همراه

 بودم.

مسیر خونه تا مدرسه هم که طی می کردم راه مستقیمی بود .

توی شهر کوچیک من همه همدیگرو میشناسن و خوب این کاملا

طبیعیه که دوستای من هم از مسیرای مختلفی به خونشون می

 رسیدن.

اون روز که حالا به روشنی جلوی چشممه دوست هم کلاسیم من رو

 برد تا از مسیر خونه خودشون به خونه برم.

با سر به هوایی خاص بچه ها شعر کتابمون رو می خوندیم و می رفتیم.

خوشا به حالت ای روستایی... .

خلاصه که رفتیم تا رسیدیم به جایی که من هیچ شناختی ازش

نداشتم.

اون رفت و من هم که هیچی از اون محل نمیدونستم رفتم تا تصادفی

رسیدم به خونه ی عموی مامانم.

رفتم اونجا و البته اونا هم که تعجب کرده بودن نپرسیدن دختر تو اینجا

 چه می کنی؟

حالا اون طرف رو مجسم کنید که توی خونه به مامان و بابام چی

گذشته؟

یه بچه ای که تا حالا سابقه نداشته یهو بی خبر نیومده خونه.

همه ی جاهایی که به ذهنتون برسه سر زده بودن.

اما خداییش دیگه فکر نمیکردن من اونجا باشم.

به عقل جن هم نمیرسید خب!

 

دیگه عصر بود که پیدام کردن.

کاسه کوزه های گم شدنم شکست سر آرزو.

همون هم کلاسی بلا و شیطون!

 

عصر که داشتم از ترس تنبیه تند تند مشق می نوشتم مامانم دستم رو

 گرفت و برد در خونه آرزو.

هردومون خوب تنبیه شدیم و ماجرا شد بهترین خاطره من توی این

روزا... .

حالا یادمه که اون موقع مشقی که می نوشتم این بود:

._._._  !

 

                                            

 

امروز که زنگ  زدم که به آرزو تولد اولین فرزندشو تبریک بگم همه اون

 اتفاقا دوید توی ذهنم.

شاید یه روز آرزو این خاطرات رو برای فاطمه کوچولو تعریف کنه.

شاید... .

راستی اصلا تقصیر آرزو نبود. این یه اعترافه!

[ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ] [ 12:57 ] [ ر.و.ی.ا ]

 

حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست

سرعقل آمده هر بنده که دیوانه توست!

[ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ] [ 23:29 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

سلام. غروب جمعه گرمیه.

دارم از میهمانی ولیمه حاجی بر می گردم.

حج رو دوست دارم.

اگر چه ثبت نام کردم اما نمیدونم کی نصیبم بشه.

یادته همیشه می گفتی :

کعبه یک سنگ نشانیست که ره گم نشود

حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست؟

 

نمیدونم این روزا رفتن به این سفر با رفتاری که اعراب با ایرانی ها

دارن صحیحه یا نه؟

و یا سرازیر کردن این همه پول به جیب این دشمنای قسم خورده!

من که اگه برم هم حاضر نیستم ریالی اونجا خرج کنم.

خدای دیار خودمون رو چه کردیم که به دنبالش می خوایم بریم حج؟!!

                                        

                                           

 

 لطفا توجه بفرمایید!

 

[ جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ] [ 19:25 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

خیلی وقته قلمم بیتابه

برای نوشتن هزار تا دل واژه نو

برای شعرجدید

برای سرودن چشمای تو

 

چیزی که کمش دارم الهامه

برای ترانه و شعر و سرود

حلقه گمشده ای که این روزا

قسمت این دل دیوونه نبود

 

یادته روزای سررسیدمو

که با خط خطی من پر شده بود

حالا خالی مونده از شعرو غزل

مثل قحط آب تو بستر رود

 

دیگه فکرم منو همراهی نکرد

تا دوباره دفترم سیاه بشه

این یه ذره ذوقمو ازم گرفت

نکنه که مرهم ودوا بشه

 

آخه شعرا مثل مرهم می مونن

وقتی از دست همه خسته میشی

وقتی که آخر بن بست غمی

وقتی که مثل در بسته میشی

 

خدایا کلید این قفل لجوج

میدونم دست خود خود شماست

این دل من که دوباره تب داره

اون دو دست تو که آخر شفاست.

 

[ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ] [ 16:42 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

تو مال منی...

خودم کشفت کرده ام

تو با من می خندی

با من گریه می کنی

درددلت را به من می گویی

دیوانه!

دلت برای من تنگ می شود

ضربان قلبت با من بالا می رود

با سکوتم ، با صدایم

با حضورم ، با غیبتم

تو مال منی

این بلاها را خودم سرت آوردم

به من می گویی دوستت دارم

و دوست داری

آن را از زبان من

فقط من بشنوی

برای که می توانی مثل بچه ها خودت رالوس کنی،

نازت را بخرد،

و به تو دست نزند؟

چه کسی با یک کلمه،

با یک نگاه،

دلت را می ریزد؟

بعد خودش جمع می کند و سرجایش می گذارد؟

چه کسی احساست را ترو خشک می کند؟

اشکت را در می آورد،

بعد پاک می کند؟

چه کسی پیش از آن که حرفت را شروع کنی

تا ته آن را نفس می کشد؟

دیوانه!

من زحمتت را کشیده ام تا بفهمی هنوز می توانی

شیطنت کنی ،انتظار بکشی ،تپش قلب بگیری ،عاشق شوی.

تو حق نداری خودت را ازمن و من را از خودت بگیری.

تو حق نداری خودت را از خودت بگیری.

من شکایت می کنم از طرف هردویمان

از تو...

به تو.

چه کسی قلب مرا آب و جارو می کند،دانه می پاشد

تا کلمات مثل کبوتر

از سروکول من بالا بروند؟

چه کسی همان بلاهایی که من سرتو  آوردم

سر من آورده؟

من مال توام

دیوانه!

زحمتم را کشیده ای

کشفم کرده ای...

....

نترس

چند سوال می پرسم و می روم:

یک :چندسال پیرت کرده اند؟

دو:چندسال جوانت کرده ام؟

سه :ازدلت بپرس مال کیست؟

چهار: اگر جای خدا بودی با ما چه می کردی؟

پنج : کجابرویم؟

دستت را به من بده... .

                                                افشین یداللهی

 

[ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ] [ 15:46 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تیره ایی گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود؟

[ سه شنبه بیستم مرداد 1388 ] [ 10:48 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

 

 

مدت زیادیه که دوستای نزدیک وبی هستیم.

توی روزای سخت کاریم کنارم بودین و مثل یه برادر بزرگترراهنماییم

 کردین.

بیشتر وقتها اولین کسی که برای آپم نظر میگذاشت شما بودین.

منم همیشه صبح که وبم رو باز می کردم اولین جایی که میومدم

وبلاگتون بود.

 

یادمه وقتی با شما آشنا شدم که مادرمرحومتون توی آی سی یو بود .

بیشتر روزا با دلهره وبتون رو باز می کردم.

همیشه نگران سلامتشون بودم.

تا این که کابوسم به حقیقت پیوست و مادرتون پرواز کرد.

خیلی متاسف شدم اما میدونستم که روح پاکشون به وصال رسیده و

 برای شما هم صبر طلب می کردم.

 

بعد که بیشتر آشنا شدیم مانا و فتانه رو شناختم و دوراهی سختی که

 شما درابتداش ایستاده بودین.

خود من همیشه آرزو می کردم که با فتانه ازدواج کنید .

 

توی این چندروز که شروع کردین به نوشتن ماجرای این روزهاتون هرروز

 دل دل می کردم که دستای فتانه رو توی دستاتون ببینم.

 

دیروز فهمیدم که نیمه شعبان جشن عروسی شما و فتانه بوده.

خوشحالیم قابل وصف نیست.

وقتی خوندم که فتانه عروس خونه شما شده بغض کردم.

باری که توی این مدت روی شونه های دلم بود برداشته شد.

خیلی خوشحالم که از تنهایی در اومدین.

گفتم که من روزای قشنگ رو می بینم که انتظار شما رو می کشن.

در هرصورت برای شما که این همه خوبید جز سعادت و سلامت چه

آرزویی می شه داشت؟

 

[ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ] [ 13:58 ] [ ر.و.ی.ا ]
پرده اول:

من:

خاله جون مامان بهار دعوتمون کرده که یه روز بریم خونشون تا تو با بهار

 بازی کنی.

خواهرزاده 6 ساله ام:

ا ! راست میگی ؟

حالا اینا به کی رای دادن؟

 


پرده دوم:

روز نیمه شعبان/بین این همه شادی و هیاهو:

خاله مچ بند سیاه بستی؟

خواهرزاده ام:

آره خاله ! برای ندا و برای همه جوونایی که کشته شدن!

 

کی میتونه حافظه تاریخی این بچه ها رو پاک کنه؟

 

[ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ] [ 11:2 ] [ ر.و.ی.ا ]
درآوار خونین گرگ و میش

دیگرگونه مردی آنک

که خاک راسبز می خواست

وعشق را شایسته ی زیباترین زنان

که اینش

به نظر

هدیتی نه چنان کم بها بود

که خاک وسنگ را بشاید.

 

چه مردی !چه مردی !

که می گفت

قلب را شایسته تر آن

که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند

و گلو را

بایسته تر آن

که زیباترین نام ها را بگوید.

و شیرآهن کوه مردی از این گونه عاشق

میدان خونین سرنوشت

به پاشنه آشیل

درنوشت.

روئینه تنی

که راز مرگش

اندوه عشق و

غم تنهایی بود.

                                  شاملو

 

برای همه سهراب های سرزمینم.

[ شنبه هفدهم مرداد 1388 ] [ 15:41 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

سلام.فکر می کنم به هر کتابی میشه تفال زد.

این تفال امروز منه برای شما:

 

هرجا که عشق باشد نیایش هست.

از همین رو ،این امکان وجود دارد که ببینیم خدا را در وجود کسی که

 دوستش می داریم.

عشق نگاهی می بخشد که با آن خدا را می توان دید.

عشق دری را تعبیه می کند که خدا از آن وارد می شود.

  

مسیحا برزگر 

"اشراق ها"

 

[ جمعه شانزدهم مرداد 1388 ] [ 18:15 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

سلام ای وعده الهی به همه مستضعفان دنیا!

سلام ای  ناجی موعود.

ای امام زنده .

ای چشم همه کائنات خیره به راه آمدنت!

 

 

این روزها همه دنیا بی قرار قدمهای توست که بیایی.

این روزها که عدل مضحکه دست مدعیانش است.

این روزها که اسلام پرپر می زند و در احتضار است.

 

باید بیایی ودم قدسیت را به پیکر بی جانش بدمی.

بیایی تا ما بدانیم اسلام این نیست که این روزها ما را به وحشت

انداخته است.

باید بیایی تا ما با اسلام تو عاشقی کنیم.

با قرائت یک امام از اسلام.

 

موعود تمام عالم!

وعده دیدارمان نزدیک است؟

می دانی که دیگر تاب و تحمل این همه نابرابری نیست.

می دانی که دنیا چشم به راه است.

 

جایی   وقتی   با ما وعده دیداری بده.... .

 

                                              

 

نامه م.پارسا به امام زمان را از دست ندهید.

 

ترسم آن روز که از قبله فرودآید مرد
سیصد و سیزده انسان نتوان پیدا کرد.

 

[ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ] [ 9:26 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

از این که زندگیتان به پایان می رسد نترسید.

از این بترسید که هیچ گاه زندگی  را آغاز نکنید.

[ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ] [ 11:52 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

وقتی که بیایی

پیراهن گل داری می پوشم

که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد

به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا

فارغ از تصمیم کبری

فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه.

                                                                                 رویا مصطفی زاده

 

 

کوچیک که بودم همیشه وقتی با ماشین وارد یه تونل سیاه می شدیم

دلم هری می ریخت .

همیشه می ترسیدم که نکنه آخر تونل هیچ نوری نباشه.

می ترسیدم که نکنه تونل ریزش کرده باشه.

و وقتی اون نور همیشه آشنا رو میدیدم یه نفس راحت می کشیدم.

 

حالا بزرگ شدم اما دارم دوباره اون ترس رو مزه مزه می کنم.

این روزا که به همه چیز این خاک شک دارم

این روزا که از بیشتر آدمای دور و برم می ترسم

این روزا که نمیشه به هیچی اعتماد کرد

خودم رو وسط اون تونل می بینم.

نه راه رفت هست و نه راه برگشت.

نوری هم دیده نمیشه.

شاید هم من نمی بینم.

از آینده مبهمی که در انتظارمونه وحشت دارم.

بازم دلم هری می ریزه .

بازم قلبم داره تند تند میزنه.

بازم به هر بهانه کوچیکی اشک میدوه روی گونه هام.

 

 

خدایا !

نور مطلقت رو به ما بتابون!

اون نورحقیقی که حریف همه تاریکی هاست.

 

[ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ] [ 8:55 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

سلام.

امروز روز جوانه.

روز تولد علی اکبر حسین (ع).

میگن جوونی بهار عمره.

میگن بهترین روزات توی جوونی رقم میخوره.

میگن حس و حال جوونی هیچ وقت تکرار نمیشه.

مسن تر ها میگن : جوونی کجایی که یادت به خیر.

همیشه می ترسیدم که منم دلتنگ روزای رفته ام بشم.

می ترسیدم که از جوونیم هیچی نفهمم.

حالا که دارم از روزای جوونیم گذر می کنم می بینم که بیشتر روزام گره خورد به

نگرانی های بی حاصل.

من البته آدم امروزم.

گذشته ها که رفته و آینده هم به دست اراده خداست.

سعی می کنم توی امروزم زندگی کنم.

ولی خدایی  ما برای کوچکترین توقعاتمون و ابتدایی ترین حقوقمون توی جامعه باید می جنگیدیم.

ما پیش پا افتاده ترین حقوق رو نداشتیم.

ما هم حق داشتیم مثل خیلی از جوونای دنیا شاد باشیم.

دغدغه های رفاهی نداشته باشیم.

امکانات اولیه یه زندگی رو داشته باشیم.

ما از روز جوان چی می خوایم؟

اسمش کافیه؟

جوونی نکردیم.

روزامون هدر رفت.

کجایی جوانی که یادت به خیر!

 

 

 

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده جوانیم از زندگانیم!

[ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ] [ 10:41 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

سلام.

گاهی انقدر شوکه میشی که نمیدونی باید چی بنویسی.

 

 

اما دوتا لینک خوب دارم:

 

برای کسی که روزگاری تپل ترین وبلاگ نویس ایران بود!  با تشکر بی پایان از موسیو گلابی .

اعترافات م.پارسا                             با تقدیم همه احترامات به ۴ ساله عزیز وبلاگستان.

 

 

[ یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ] [ 8:53 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

امشب به قصه دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

دستم نمی رسد که درآغوش گیرمت

ای ماه ! با که دست در آغوش می کنی

درساغر تو چیست که با جرعه نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی؟

 

                                                                                             

 

چقدر این چهره دلنشین رو دوست دارم.

با اون نگاه نافذش .

با محاسن سفیدش.

و باقلبش که بی شک از طلاست.

ابتهاج عزیز من.

 

[ شنبه دهم مرداد 1388 ] [ 8:55 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

دامن دامن گل حسرت نثار اربعین غریبانه ات!

[ جمعه نهم مرداد 1388 ] [ 6:56 ] [ ر.و.ی.ا ]

دلم میخواد هرچی دارم نذر امام رضا کنم

دارو ندارم رو یه روزهدیه به کفترا کنم.

 

 

 

مثل همیشه با یه دنیا شوق و ذوق پا میذارم توی حرم.

از در که وارد میشم چشام میفته به ضریح غرق نور.

مگه میشه؟

مگه میشه که هیچ کس دورو بر ضریح امام رضا نباشه؟

حتی یه نفر!

با شوق میرم کنارضریح و سرم رو میذارم روی شبکه های طلاییش.

دستام رو با همه قدرتی که دارن گره می زنم به ضریح.

اشک می ریزم و دعای سریع الاجابه رو می خونم.

 

چه رویای شیرینی بود.

[ پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ] [ 8:22 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

داشتم چلچراغ می خوندم.

مجله مربوط میشد به ماهها قبل و من از سر بیکاری داشتم دوباره ورقش می زدم.

رسیدم به صفحه ای که برگزیدگان مجله تایم رو نشون می داد.

کسانی که به بشریت خدمت کرده بودن.

اسم برد پیت و همسرش نظرم رو جلب کرد.

اونا به دلیل خدمات خیرخواهانه ای که به بشریت کرده بودن انتخاب شده بودن.

 

 

هرجا حادثه طبیعی و غیر طبیعی رخ داده بود میشد اسم اونا رو دید.

هرجا که رد پای فقر و بدبختی بود کنارش هم این زوج برای کمک حضور داشتن.

توی قاره های مختلف.

سیاه و سفید و زرد و سرخ.

و فرزند خوانده هایی که از کشورهای مختلف پذیرفتن .

فارغ از نژاد و رنگ و دین و ... .

میخوام بگم مگه اسلام غیر از این به ما توصیه می کنه؟

ما که ادعای مسلمانی داریم چه حرکت مثبتی می کنیم؟

با یه پول بی ارزش و کمی که به گدای کنار خیابون میدیم از خودمون راضی میشیم.

ته دلمون ذوق می کنیم که کار خیر کردیم.

به خودم گفتم :

واقعا کی شایسته بهشت خداست؟

کی به رضای خدا دست پیدا کرده؟

ما که با این همه چادرچاقچور !  هنوز هم دست از دروغ و تهمت و غیبتمون بر نداشتیم

یا اونا که دارن یتیم نوازی می کنن و دلهایی رو به دست می آرن؟

هیچی مثل شاد کردن دل آدما ارزش نداره ... .

 

یکی هست که بگه چرا میخوان دماوند رو نابود کنن؟

یکی هست که به من توضیح بده آسفالت کردن راه بکر قله

چه نتیجه ای جز نابودی دماوند داره؟

 

پ.ن: چه لذتی میبرم وقتی آپ می کنی نقطه جان.

 

 

[ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ] [ 8:12 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

سلام.

میلاد امام سجاد رو  تبریک میگم.

امام سجاد  زینت پرستش کنندگان الهی هستن.

این یعنی عشقبازی با خدا.

زیبا ترین مناجات ها رو میشه توی صحیفه حضرت دید.

یه نگاهی به فهرستش بندازین.

برای همه حال واحوالات یه آدم دعا داره.

و کافیه معنی دعا رو بخونی تا آروم شی.

متاسفانه ما اسم حضرت رو قرین بیماریشون به یاد می آریم.

درحالی که بیماری حضرت بسیار کوتاه بوده .

به نظر می رسه مصلحت الهی براین قرار گرفته بوده که با بیماری ایشون حفظ بشن

و جهان از حجت خدا بر زمین خالی نمونه.

بعد از اون بیماری ایشون  نزدیک به ۳۵ سال زندگی کردن .

درهرصورت عید امام سجاد هم بر همگی فرخنده.

 

 

دلم می گیره وقتی برای نوشیدن زلال چشمات

بینمون هزار هزار واحه ی بی آب و علف پیدامیشه ...

 

[ سه شنبه ششم مرداد 1388 ] [ 8:38 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

سلام.

۱. امروز تولد حضرت ابوالفضله.

کسی که برادری وامدارشه تا قیامت.

توی ذهن من این آقای بلند قامت زیبارو  همیشه یه دلگرمی بزرگه.

هروقت دلم بگیره اولین کسی که دستمو به سمتش دراز می کنم اونه.

بین شهدای کربلا تنها کسی که حتما ذکرش اشکامو سرازیز می کنه اونه.

خیلی دوستش دارم.

یه جورایی عجیب.

فکر می کنم شخصیت خاص حضرت عباس ایشون رو محبوب قلبهای همه می کنه.

حالا که می فهمم یه برادر چطور برای خواهرش عزیزه بیشتر به نقش ایشون در قبال حضرت زینب

پی می برم.

دعا می کنم خدا همه برادرای خوب رو برای خواهراشون حفظ کنه.

 

 

 

 

۲. دیشب باندا همکلاس دوره دانشگاهم صحبت  می کردم.

هر بار که با هم حرف می زنیم به این همه اراده این دختر افتخار می کنم.

ندا زبان انگلیسی رو در بهترین سطح یاد گرفت و همیشه نفراول موسسه اش بود.

حالا فرانسه می خونه و باز هم نفراوله.

ضمن این که الان مدیر یه واحد موسسه اشه و دانشجوی ارشد زبان دولتی.

روز جمعه هم کلاس های دیگه رو میگذرونه.

وقت بیکاریش فقط وقت خوابه .اونم چندساعت محدود.

دیشب به من می گفت :

اگه تو نبودی من خیلی  پیشتر زبان رو کنار می ذاشتم.

گفتم : اگه من یه درصد هم موثر بوده باشم تا آخر عمر شکر گذار خدا هستم که

درکنارت بودم.

گفت:

بی اغراق تو ۹۰ درصد توی این تصمیم نقش داشتی .

ندا جان

خیلی خوشحالم که اینو میشنوم.

خوشحالم که تصمیم گرفتی یه آدم متفاوت باشی.

و من می بینم روزی رو که تو یه انسان منحصر به فرد خواهی بود .

                                                                  

                                                               

 

قلم اینک به تمنای تو در رقص آمد
این چه نی بود که با نای تو در رقص آمد

این چه نی بود که بر صفحه به جز «لا» ننوشت
تا که بر کرسی «الا»ی تو در رقص آمد

قلم است این به کفم شعله آتش شده است
یا به دستم ید بیضای تو در رقص آمد

شعله‌ی طور بیفروز که ره تاریک است
نغمه‌ای سرکن موسای تو در رقص آمد

شبنمی هستم همسایه‌ی خورشیدم کن
با همان جذبه که عیسای تو در رقص آمد

مستی‌ام سلسله‌ی هستی‌ام از پای گسست
تا که در سلسله‌ مینای تو در رقص آمد

تشنه‌ام ساقی لب تشنه بیاور جامی
سرخوش آن کس که به صهبای تو در رقص آمد

موج در موج فرات از هیجان کف می‌زد
تا که در علقمه سقای تو در رقص آمد

خرم آن سر که به راه تو شود خاک حسین!
ای خوش آن دست که در پای تو در رقص آمد

                                                                                                                   عباس کیقبادی

[ دوشنبه پنجم مرداد 1388 ] [ 8:50 ] [ ر.و.ی.ا ]

 

 

تولدت مبارک.

 

 به خودم گفتم چی بنویسم توی روز تولدت که رنگ تکرار نگیره.

چی بنویسم که صمیمی و دوست داشتنی باشه مثل خودت.

چی بگم که بوی مرثیه نداشته باشه.

دوست داشتم توی روز تولدت از شادیها بگم.

دوست داشتم از خوبیهات بگم.

دوست داشتم ... .

تو بگو چی بنویسم      

تا یادم میاد همیشه از مصیبتهایی که به تو رفته گفتن.

ازبچگیم فقط عاشورات رو شناختم.

حواسم رو میدم به شعرایی که توی جشن تولدت میخونن.

بی محتواست متاسفانه.

من می خواستم تورو بشناسم.

اما این شعرا فقط اززیبایی چشات می گن.

قربون صدقه ات میرن.

به من شناخت نمیدن.

تازه این تویی هستی که ما ادعای دوستیت رو داریم.

تویی که خودمون رو کشته مرده ات میدونیم.

ای بابا ...

 

 

اما یه چیزی که قابل انکار نیست اینه:

دوستت داریم.

تولدت مبارک حسین جان.

 


 

قابل توچه دوستای پرشین بلاگیم:

نمیتونم وبتون رو باز کنم.

مانیا جان ببخش من رو

 

[ یکشنبه چهارم مرداد 1388 ] [ 8:22 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

روزهایی که بی تو می گذرد

گرچه با یاد توست ثانیه هاش

  آرزو  باز  می  کشد  فریاد :

درکنارتو می گذشت ای کاش

                                                                  فریدون مشیری

 

                                                                   

 

 

جز اولین دوستهای اینترنتی منه.

ازهمون اولین روزهای وب نویسیم همراهمه.

یادمه از یه کامنت بسیار مودبانه اش رفتم به وبش و آشنا شدیم.

ساعت های زیادی با هم صحبت کردیم و خیلی زیاد از همدیگه می دونیم.

میدونم که خیلی هم مشغله داشت و با این وجود همیشه آپ بود.

اما این اواخر  یه مشکل بزرگ داره.

یه مشکل که همه فکرشو درگیر کرده.

دیگه خیلی کم میاد به وبش.

خیلی کم حرف می زنیم.

دلم برای روزایی که خیلی خوب بهم مشاوره میداد تنگ شده.

دلم برای اون همه دلسوزی و مهربونی تنگ شده.

براش دعا می کنم که گره کور مشکلش به دست لطف خدا باز بشه.

دعا می کنم و میدونم هرچی هم که مشکلش بزرگ باشه خدای ما بزرگتره.

من منتظر برگشتنش می مونم.

با همون دل شاد .

با همون مهربونی .

با همون صداقت. 

 

                                                                  

 

بانوی نقره ای  نوشته:

ظاهراً این روزها معنیِ لفظی و باطنیِ هر نوع " پرواز

" پرواز همه به سویِ اوست! " است!

 

راست میگه والا!!

 

[ شنبه سوم مرداد 1388 ] [ 9:10 ] [ ر.و.ی.ا ]
 

در راهی که به خدا می رسد ، امید بی پایان  تنها توشه ماست.

                                                           مسیحا برزگر                      

[ جمعه دوم مرداد 1388 ] [ 10:22 ] [ ر.و.ی.ا ]
درباره وبلاگ

اينجا پنجره اتاق من است به حياط خلوت دل تو.هر روز بازش ميکنم شايد تو آنجا باشي ،آن سوي پنجره.
امکانات وب